برای پرسشگری، ذهن باید فعال باشد. اما باید میان فهم و فهمیدن تفاوت قائل شویم. همهی ما یک فهمهایی داریم. همان که همه میدانیم، فهمهای ما است. اما فهم کافی نیست، فهمیدن است که اهمیت دارد. کسی که یک کلمه میداند ولی فهمیدن دارد، نسبت به كسى که همه علوم را میداند، اما هنر فهمیدن ندارد، برتری دارد.
او یک کلمه میداند، اما فهمیدن دارد، به همین دلیل در حرکت است.
فرق بین فهم و فهمیدن آن است که پرسش از فهمیدن میآید نه از فهم. پرسش معمولاً در فرهنگهای دینی مطلوب نیست. [از خداوند بازخواست نمیشود اما از انسانها بازخواست خواهد شد.]، از کار خدا هیچ نپرس. از کار خدا سر در نمیآوری. خدا مسؤول نیست و نمیتوان از او سؤال کرد، اما همه مردم مسولاند و باید پاسخگوی کاری باشند که انجام میدهند.
بنابراين باید مدام از خودمان بپرسیم. کلمه «چرا» کلمهی مقدسی است.
اگر مدام از خودمان بپرسیم ؛؟
چرا کاری را انجام دادهایم؟
چرا فلان فکر را کردهایم؟
بسیار پیش میرویم. از خودمان بپرسیم و صادقانه هم پاسخ دهیم. بعضی وقتها انسان با خودش ریاکاری میکند. انسان فکر میکند ریا برای دیگران است، اما آدمی بیش از هرکس به خودش دروغ میگوید. از خودش میپرسد ولی برای آنکه خودش را راحت کند، جواب سردستی میدهد و جدی درگیر نمیشود. اگر انسان به خودش صادقانه جواب دهد، بسیاری از رفتارهایش را تغییر میدهد. بسیاری از کارها را نمیکند و بسیاری از کارها را میکند. به این اصطلاحاً “مونولوگ” میگویند.
انسان وقتی از دیگران میپرسد گفتوگو شکل میگیرد. “دیالوگ” را گفتوگوی انسان با دیگران میگویند و مونولوگ را گفتوگوی انسان با خود.
اما در واقع ما مونولوگ نداریم. مونولوگ دروغ است. وقتی انسان با خودش گفتوگو میکند، در واقع خودش را مخاطب فرض کرده است و با خودش حرف میزند. آن کسی که از خودش میپرسد، از یک حیث پرسنده است و از یک حیث پاسخگو. خودش با خودش گفتوگو میکند، پس دیالوگ است. ما باید بتوانیم دیالوگ را بفهمیم و پرسش کنیم. پرسشهای اصلی نه پرسشهای روزمره.
برای پاسخ به پرسشهایی مانند «حیات چیست؟» و «مرگ چیست؟» مفاهیم روتینی در ذهنمان داریم. میگوییم مرگ یعنی پایان حیات. اما خود حیات چیست که بخواهد پایانی داشته باشد؟ خود حیات مبهم است. ابهام حیات بیشتر است یا ابهام مرگ؟ مرگ بسیار مبهم است. نمیدانیم چیست. انتها است؟ یک حادثه است؟ از اول معلوم است؟ جریان است یا رخداد؟ پاسخ آن بسیار سخت است. وقتی میتوانیم بفهمیم مرگ چیست که حیات را بفهمیم. حیات چیست؟ اگر از یک پزشک بپرسیم، میگوید یک جریان بیولوژیک است. حرکت سلولها و… مجموع اینها را میگوید حیات. حرکت سلول، حیات است؟ خود سلول زنده است؟ حرکت میکند یا مرده است؟ درون سلول باز یک جهان است. حیات چیست؟ حرکت است؟ جوهر حیات چیست؟ در ظاهر پاسخ به این سوالات فلسفی آسان است.
فلسفه یعنی پرسش و آنچه در فلسفه اهمیت دارد، پرسش است و پاسخ مهم نیست. و اگر هم پاسخ جایگاهی داشته باشد، پاسخ نهایی وجود ندارد. در فلسفه عرض میکنم، با دیانت کاری ندارم. اگر کسی گفت من در فلسفه پاسخ نهایی را پیدا کردهام و دیگر بعد از این پرسشهای فلسفی تمام شد، او را به دارالمجانین ببریم شایستهتر است. پرسش تمام نمیشود و خوب است که تمام نشود.
پرسش و پاسخ کار فلسفه است و فیلسوفانی که پرسش و پاسخ ندارند، فیلسوف نیستند. فقط اصطلاحات بلدند. ما در ظاهر فیلسوفان زیادی در دنیا داریم اما تعداد آنهایی که اهل پرسش و پاسخاند، بسیار کم است. آنانی که تنها اصطلاحات فلسفی یاد گرفتهاند و پرسش ندارند، فیلسوف نیستند. اما کسانی هستند که اصطلاحات را بلد نیستند، اما ذهن پرسشگری دارند فیلسوفند. هرچند که عوام باشند و درس نخوانده، اما ذهن پرسشگری دارند.
استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی