مضمون بسياري از آيات قرآن، با واقعيات مسلم ناسازگاري دارد و بسياري از احکام آن نيز در اثر ناديده گرفتن واقعيات صادر شده است. در اينجا به یک نمونه اشاره مي کنم:
آيه 124 سوره طه ميگويد:
وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَىٰ
و هر كس از ياد من روي گرداند، زندگياش تنگ شود…
اما آيا همه افرادي كه از ياد خدا غافلند، زندگي تنگ و سختي دارند؟ آنچه در عالم واقع ميبينيم اين است كه بسياري از انسانهاي مؤمن و با تقوا ـ كه همواره به ياد خدا هستند ـ زندگي تنگ و سختي دارند و به انواع مصيبتها و گرفتاريهاي مادي و غيرمادي گرفتارند و حتي براي رفع مشكلات مادي و ناراحتيهاي روحي و رواني و معضلات خانوادگي و اجتماعي خود مجبورند دست به دامن افراد بيدين و بياعتقاد شوند، در حالي که بسياري از همين افراد بيدين و بياعتقاد [و يا معتقد به دين، ولي بيعمل و لاابالي] زندگي شاد و موفقي دارند و حتي از روي مهرباني و دلسوزي، براي رفع گرفتاريها و مشكلات مؤمنان ـ كه همواره به ياد خدا هستند ـ كوشش ميكنند!؟
براي مؤمنان، هميشه اين سؤال مطرح بوده است كه اگر افراد بيايمان و بدكردار مورد غضب خدا هستند، پس چرا بسياري از آنها عمر طولاني همراه با سلامتي و ناز و نعمت دارند و برعكس، بسياري از مؤمنان در سختترين شرايط بسر ميبرند و زندگيشان توأم با هزارگونه رنج و محنت و در مواردي بسيار كوتاه است؟ آية 178 سورة آلعمران پاسخي است به اين سؤال:
وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ ۚ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا ۚ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ
آنها كه كافر شدند ]و راه طغيان پيش گرفتند[ تصور نكنند اگر به آنها مهلت ميدهيم، به سودشان است! ما به آنها مهلت ميدهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براي آنها عذاب خواركنندهاي آماده شده است.
در مورد اين آيه نكات زير قابل تأمل است:
1. دقت كنيد كه آيه نميگويد: ما به كافران مهلت ميدهيم تا شايد به خود آيند و توبه كنند و راه خير و صلاح را در پيش گيرند و از اين طريق، هم جبران خطاهاي خود را كنند و هم از عذاب آخرت نجات يابند، بلكه ميگويد: ما به آنها مهلت ميدهيم فقط و فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و مستحق عذاب بيشتري شوند؟! آيا اين، با حكمت، عدل و رحمت الهي سازگار است؟
2. در اين مهلت دادن، فقط خود كافران زيان نميبينند، بلكه جامعة بشري و خصوصاً مؤمنان نيز آسيب ميبينند. به عنوان مثال خداوند به صدام حسين عمر طولاني و مهلت بيشتر داد تا بر گناه خود بيفزايد و مستحق عذاب خواركنندهتري شود (مطابق تفسیر دیگری از آیه: خداوند به صدام حسين عمر طولاني و مهلت بيشتر داد و نتیجه این شد که او بر گناه خود افزود و مستحق عذاب خواركنندهتري شد). اما در اين ميان، جامعة جهاني ضربات سهمگيني از وحشيگريها و درندگيهاي او ديد. اگر صدام زودتر میمرد، پنج هزار انسان بيگناه در حلبچه ـ كه در ميانشان صدها كودك و نوجوان بيگناه وجود داشت ـ در آتش ظلم او كباب نميشدند، بيش از دو ميليون مرد و زن پير و جوان در آتش جنگ نميسوختند و صدها هزار خانواده بيسرپرست نميشدند. در طول دوران حكومت صدام، اوضاع اقتصادي عراق به قدري اسفبار شد كه صدها هزار كودك بيگناه از گرسنگي مردند و فجايعي پيش آمد كه لكههاي ننگ آن هيچگاه از دامن بشريت پاك نخواهد شد. داستان فرعونها و چنگيزهاي تاريخ نيز به همينگونه است. از اينها گذشته ممكن است فرد كافري كه بنا به مدعاي قرآن مهلت داده شده است تا بر گناهان خود بيفزايد، با فعاليتهاي فكري و تبليغاتي مسموم خود، بسياري از نوجوانان و جوانان خام را به سوي گمراهي و تباهي بكشاند و موجب ترويج كفر و فساد شود. اكنون با در نظر گرفتن مطالبي كه آمد، آيا ميتوان توجيهي را كه در آية مورد بحث آمده است، معقول و منطقي دانست؟ و آيا با اين حساب، مقصر اصلي ـ در فجايعي كه ذكر شد ـ خود خدا نيست؟
3. اكنون كه خدا به كافران مهلت ميدهد تا بر گناهان خود بيفزايند و مستحق عذاب بيشتري شوند. چرا به مؤمنان نيز مهلت نميدهد تا با انجام هر چه بيشتر عبادات و اعمال صالحه و خدمت بيشتر به مردم، از طرفي خودشان مستحق پاداش اخروي بيشتري شوند و از طرفي ديگر، جامعة بشري نيز از عمر طولاني و با بركت آنها خير و بركت را نصيب برد؟ اين سؤال از آنجا قوت ميگيرد كه بسياري از مؤمنان و صالحان در دوران جواني و حتي نوجواني از دنيا ميروند، در حالي كه ميتوانستند در آينده منشأ خدمات و بركات زيادي براي جامعه شوند. ممكن است بگوييد: از كجا معلوم؟ شايد همان فرد مؤمني كه در جواني از دنيا رفته است، اگر عمر بيشتري مييافت، از جادة هدايت منحرف شده و به وادي كفر و فسق و فجور كشيده ميشد. شايد خدا صلاح دانسته است كه او در اين سن بميرد، تا در آينده كافر نشود. بنابراين مردن او در جواني، هم به صلاح خودش بوده و هم به صلاح جامعة بشري. اما اين توجيه قابل قبول نيست. اگر چنين است، چرا خداوند همين مصلحت را در مورد افراد مؤمني كه در سنين ميانسالي كافر شدند، اعمال نكرد؟ چرا آنها را در سنين جواني ـ كه مؤمن بودند ـ از دنيا نبرد؟
4. بسياري از افراد بيايمان و بدكردار، در سنين ميانسالي و يا پيري توبه ميكنند و ايمان ميآورند و به جبران گناهان و خطاهاي خود ميپردازند و لذا عاقبت به خير ميشوند. آيا همين واقعيت، مدعاي كلي آيه را نقض نميكند؟ بر طبق آية مورد بحث، هدف خداوند از مهلت دادن به كفار، غرق شدن بيشتر در گناه و فساد و گرفتار آمدن در عذابي سختتر بوده است، اما اين افراد توبه نموده و به راه خير و صلاح كشيده شدهاند؟
5. بسياري از ظالمان و ستمگران و كفار و مشركين و… در سنين جواني ميميرند. چگونه است كه خداوند به آنان مهلت نميدهد تا با گناه بيشتر، دچار عذاب سختتري شوند؟ آيا خداوند بين بندگان خود تبعيض قائل ميشود؟
حقيقت اين است كه اگر در مورد رابطة بين ايمان و عقيده و كردار آدميان از يك طرف و نحوة زندگي دنيايي آنها از نظر سلامتي، شادابي، ثروت، رفاه و طول عمر از طرف ديگر، تحقيق كنيم، خواهيم ديد كه بين اين دو هيچ رابطة ضروري و علي و معلولي وجود ندارد و نظم مشخصي در اينجا ديده نميشود. بعضي از مؤمنان فقير و بعضي ديگر در حد متوسط و عدهاي نيز ثروتمند هستند. وضعيت كفار و مشركين و اهل گناه و فساد نيز به همين گونه است. بسياري از كفار، عمري طولاني و بسياري نيز عمر متوسط و يا كوتاه دارند، مؤمنين نيز ميزان عمر ثابتي ندارند. اصولاً يكي از بزرگترين مشكلات جهانبيني ديني اين است كه نميتون دست خداوند را در طبيعت و زندگي آدميان نشان داد. به عبارت ديگر چه در طبيعت و چه در زندگي فردي و اجتماعي آدميان، نميتوان حادثه و پديدهاي را نشان داد كه بطور قطعي و به وضوح نشاندهندة دخالت خدا باشد. اين كه سهل است، عدم وجود رابطهاي منظم و ثابت و مشخص بين عقايد مذهبي و ايمان ديني و اعمال آئيني از يك طرف و حوادث زندگي و سرنوشت دنيايي انسانها از طرف ديگر، وجود خدا و يا حداقل اعتقاد به دخالت خدا در زندگي آدميان را زير سؤال برده است.
آیة 55 سورة توبه نیز خواندنی است. بسياري از دشمنان و مخالفان پيامبر (كفار، مشركين، ملحدين، منافقين و…) حداقل به لحاظ ظاهري زندگي شاد، راحت و مرفهي داشتند و دارايي فراوان و فرزندان بسيار آنها گاهي موجب شگفتي مؤمنان ميشد و اين سؤال را در ذهن آنها ايجاد ميكرد كه اگر دشمنان پيامبر، در حقيقت دشمنان خدا محسوب ميشوند، پس چرا خدا به آنها مال و فرزند بسيار ميدهد و اگر نگوييم همه، بسياري از آنها در راحتي و آسايش و شادي زندگي ميكنند، در حالي كه بسياري از مؤمنان در وضعي فلاكتبار بسر ميبرند. پيامبر ميبايستي جوابي قانعكننده براي اين سؤال آماده ميكرد. پس لازم بود آيه 55 سوره توبه نازل (و يا در حقيقت: ساخته) شود و بگويد:
اموال و فرزندانشان تو را به شگفت درنياورد. جز اين نيست كه خدا ميخواهد در زندگي دنيا به وسيله اينها عذابشان كند و جانشان در حال كفر بيرون رود.
اين پاسخ ممكن است براي عوام نوعي دلخوشي واهي ايجاد كند، اما براي خواص قانعكننده نيست. در بسياري از موارد، مال و فرزند براي كفار و مشركين موجب آسايش و راحتي و رفع گرفتاريها و مشكلات دنيايي است نه عذاب. از اين بالاتر، همين دارايي و فرزندان ممكن است حتي زمينهساز هدايت و عاقبت به خيري صاحبان آنها شود و اين اتفاق در موارد بسياري رخ داده است[1]. بنابراين آنچه در واقع رخ داده و ميدهد، دست كم در بعضي موارد برخلاف مضمون اين آيه است.
1. توجه کنيد که از نظر نگارنده، مسلمان شدن يک نامسلمان به معناي هدايت شدن و رسيدن به رستگاري نيست و مطلب فوق از باب مماشات با خصم است. به عبارت ديگر هدف از نقد فوق نشان دادن تناقض دروني آيات قرآن است.
آیا محمد پیامبر اسلام دیوانه بود؟