عدهای از مفسرانِ قرآن مفاد برهانِ مذکور در آیه را منطبق بر برهان تمانع میدانند. این تفسیر به دلیلی که در ذیل میآید (و من آن را میپذیرم) با مضمون آیه سازگار نیست:
طبق این تفسیر اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم تحقق پیدا نمیکند، در حالی که طبق آیه ی شریفه اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم فاسد میشود و آشکار است که «موجود شدنِ» عالم غیر از «فاسد شدنِ» آن است. فاسد شدن در جایی است که چیزی موجود باشد و بعد فاسد شود، نه اینکه اساساً موجود نشود.
خلاصه اینکه نتیجه برهان تمانع این است که اگر خدایان متعدد می بودند، اصلاً عالم بوجود نمی آمد، نه اینکه فاسد میشد، در صورتی که آیه کریمه فساد عالم را مطرح میکند که بعد از بوجود آمدن است. پس میتوان گفت که … مفاد برهانی که آیه بیان میکند، غیر از برهان تمانع است[1]
مطلبی که آمد کاملاً صحیح است و نشان میدهد که برهانِ مذکور در آیه چیزی غیر از برهانِ تمانع در فلسفه اسلامی است. اما در اینجا مشکلی جدید برای آیه مورد بحث پیش میآید و آن اینکه مضمون آن با قواعد فلسفی در تناقض میافتد. توضیح اینکه همانطور که در مطلبِ فوق آمده است، مطابقِ مضمون آیه «موجود شدن جهانِ واحد از دو علت تامه» محال نیست، در حالی که مطابق قواعد فلسفی و برهان تمانع چنین چیزی محال است. در اینجا با تناقضی مواجه هستیم که برای حل آن چارهای جز پذیرش یک طرف و رد طرف دیگر نداریم. حال آیا میتوان برای نجات آیه، قاعده فلسفیِ «از دو علتِ تامه یک معلولِ واحد بوجود نمیآید» را قربانی کرد؟ چگونه؟
3.آيات 37 تا 40 سوره انسان براي اثبات قدرت خدا در زنده كردن مردگان اينچنين دليل ميآورد:
آيا او (انسان) نطفهاي از مني كه در رحم ريخته ميشود نبود؟ سپس بصورت خون بسته درآمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت؛ و از او دو زوج مرد و زن آفريد؛ آيا چنين كسي قادر نيست كه مردگان را [در روز قيامت، دوباره] زنده كند؟
در آيه 5 سوره حج نيز چنين ميخوانيم:
اي مردم، اگر از [زنده شدن مردگان در] روز رستاخيز در شك [و ترديد] هستيد [و فكر ميكنيد چنين امري از عهده ما برنميآيد] پس [بدانيد كه] ما شما را از خاك و سپس از نطفه و… آفريدهايم…
در اين آيات، خداي محمد براي اينكه توانايي خود بر زنده كردن مجدد مردگان در قيامت را اثبات كند، مراحل مختلف خلقت انسان را به او يادآوري ميكند و بعد با طرح يك سؤال در قالب استفهام انكاري، نتيجهگيري را به عهده مخاطب ميگذارد. اما اين كافي نيست. زيرا اگر زنده شدن مجدد مردگان را محال عقلي بدانيم، آنگاه ديگر خداي قادر مطلق هم از عهده اين كار برنميآيد و اگر محال ندانيم و معتقد باشيم كه خدا قادر مطلق نيست و نميتواند مردگان را زنده كند، آنگاه براي اثبات قدرت خدا بر چنين كاري بايد چارهاي ديگر بينديشيم. زيرا اينكه خدا آدمي را طي مراحل مختلف آفريده است، منطقاً نتيجه نميدهد كه پس از مردن انسان و پوسيده شدنش در زير خروارها خاك، دوباره ميتواند از همان ذرات تجزيه شده، همان انسان اولي با همان خصوصيات جسمي، روحي و رواني را خلق كند و همان خاطرات را برگرداند. توجه كنيد كه خلقت اوليه انسان با خلقت دوباره او پس از پوسيده شدن در خاك، دو امر كاملاً جداگانهاند و زمين تا آسمان با هم فرق دارند. اشتباه نشود، من نميگويم خدا قادر نيست انسانها را دوباره زنده كند. ميگويم دليلي كه در آيات مورد بحث براي اثبات توانايي خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است، با قواعد منطق نميخواند. براي اثبات امكان معاد، ابتدا بايد ثابت كنيم كه زنده شدن مردگان ـ خصوصاً پس از پوسيده شدن در زير خاك و متلاشي شدن اجزا و ذرات بدن ـ امري محال نيست (و در اين مرحله، شبهه آکل و ماکول ابن کمونه بايد به نحوي محکم و دقيق حل شود) و بعد قدرت مطلق خدا (در انجام همة امور ممكن) را با دلايل عقلي محكم اثبات كنيم. كسي كه خدا را قادر مطلق نداند و يا معتقد به محال بودن احياي مجدد مردگان باشد، با يادآوري او نسبت به اين نكته كه خدا او را از نطفهاي كه در رحم ريخته ميشود، آفريده است، نميتوان وجوب يا امكان معاد را برايش ثابت كرد. زيرا اگر دو فعلx و y از يك سنخ نباشند، با اثبات اينكه فاعلA قادر به انجام فعل x است، اثبات نميشود كه همين فاعل، قادر به انجام فعل y هم هست. به عنوان مثال با قبول اين مطلب كه فلان مهندس، كامپيوتري را ساخته است، ثابت نميشود كه اگر اين كامپيوتر را در كوره بسوزانيم و فقط خاكسترش باقي بماند، هم او ميتواند از ذرات باقيمانده كامپيوتر دوباره همان كامپيوتر قبلي را بسازد. البته اگر بخواهيم دقيقتر باشيم، بايد بگوييم مادام كه پاي قدرت مطلقه در ميان نباشد، قدرت بر انجام هيچ فعلي منطقاً قدرت بر انجام هيچ فعل ديگري را ـ حتي اگر هم سنخ با فعل اول باشد ـ اثبات نميكند.
با توضيحاتي كه آمد، دليل دومي كه در بسياري از آيات قرآن براي اثبات قدرت خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است، مورد خدشه قرار ميگيرد. در سراسر قرآن دهها بار گفته شده است كه خداوند زمين خشكيده و مرده را با بارش باران دوباره زنده و بارور ميكند، تا خواننده نتيجه بگيرد كه همين خداوند ميتواند در روز قيامت، مردگان را نيز دوباره زنده كند.[2] در حالي كه اولاً روييدن درختان و گياهان از زمين، مصداق زنده شدن مرده نيست. اگر در خاك بذر گياهان و درختان وجود داشته باشد، بارش باران (به علاوه شرايط ديگر مانند مناسب بودن نوع خاك) ميتواند موجب رويش بذر شود و اگر بذري در خاك وجود نداشته باشد، ميليونها سال بارش باران هم نميتواند موجب رويش گياهان و درختان شود. به عبارت ديگر خاكي كه گياه و درخت در آن نروييده است، خاك مرده نيست ـ و اصلاً مرده بودن خاك چه معناي حقيقي و معقولي ميتواند داشته باشد؟ ـ و زماني كه دانههاي درون آن در اثر بارش باران و فراهم آمدن شرايط ديگر جوانه ميزند، به معناي واقعي كلمه زنده نشده است. خاك، همان خاك است ـ بدون اينكه ماهيت آن تغيير كرده باشد ـ و فقط گياهان و درختاني در آن روييدهاند. آري مجازاً ميتوان گفت كه خاك، مرده بود و حالا زنده شده است. اما از مجاز تا حقيقت فاصلهاي است ناپيمودني. ثانياً فرض كنيم در اينجا بارش باران موجب زنده شدن خاك شده است. آيا اين اثبات ميكند كه زنده شدن مردگان در قيامت، امري است ممكن؟ و ثالثاً آيا اگر ممكن بودن معاد ثابت شد، قدرت خدا بر زنده كردن زمين مرده، نشاندهنده قدرت او بر معاد هم هست؟ به هيچ وجه.
4. ارزشهاي اخلاقي از كجا آمدهاند و چرا ما آدميان بايد به آنها ملتزم باشيم؟ اين سؤال تاكنون پاسخي نهايي و قطعي نيافته است و نظريهپردازي در مورد آنچه ميتواند پشتوانة اخلاق قرار گيرد، همچنان ادامه دارد. اما به هر حال ارزش ذاتي صداقت، امانتداري، تواضع، مهرباني، احترام به حق و حقوق ديگران، خوشخلقي و… غيرقابل انكار است و هيچكس در بد بودن دروغ، خيانت، تكبر، خشونت و… شك نميكند. بنا به دلايل فلسفي و معرفت شناختي، هرگونه تلاش براي اثبات عقلي حسن و قبح افعال محكوم به شكست خواهد بود. لذا مربيان و معلمان اخلاق نيز بايد به ارزش ذاتي اين امور و رابطة آنها با فطرت و كرامت ذاتي انسان و تأثيرات مثبت آنها در زندگي دنيايي و آخرتي او تأكيد كنند. اكنون ببينيم قرآن در اين مورد چگونه عمل ميكند. در اينجا به سه مورد از نهيهاي قرآني اشاره ميكنيم:
1-4آية 11 سورة حجرات، مؤمنان را از تمسخر ديگران نهي ميكند:
اي كساني كه ايمان آوردهايد! نبايد گروهي از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها ]شما[ بهتر باشند؟ و نه زناني، زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند…
طبق اين آيه، ما به اين دليل نبايد كسي را مسخره كنيم كه ممكن است او از ما بهتر باشد!؟ اما آيا صرف وجود يك احتمال ـ كه ممكن است مسخره شونده بهتر از مسخره كننده باشد ـ ميتواند پشتوانهاي محكم براي احترام به شخصيت ديگران و اجتناب از تمسخر آنها باشد؟ آيا اگر معلوم شود كه فردي از ما بهتر نيست، آنگاه ميتوان او را مسخره كرد؟ پاسخ مسلماً منفي است. به جاي اين توجيهات ضعيف، بايد به انسانها آموخت كه احترام به شخصيت و كرامت ذاتي آدميان و رعايت حق و حقوق مردم، مقتضاي انسانيت انسان است و همين ارزشهاست كه انسان را از حيوان جدا ميكند. انسانها بايد بياموزند كه تمسخر ديگران اولاً نوعي ظلم است و ثانياً دون شأن انسانهاي باشخصيت و باوقار (و اضافه كنيد: با ايمان) است. اگر آدمي چنين بينديشد و اينگونه تربيت شود، ديگر براي او فرقي نميكند كه كسي از او بهتر هست يا نيست؛ چنين كسي هرگز ديگران را تمسخر نميكند.
2-4. آية 108 سورة انعام از مؤمنان خواسته است كه به مشركان (و يا خدايان آنها) ناسزا نگويند:
به ]معبود[ كساني كه غير خدا را ميخوانند دشنام ندهيد، ]تا[ مبادا آنها ]نيز[ از روي جهل، خدا را دشنام دهند…
طبق اين آيه، دشنام دادن به مشركان (و يا خدايان آنها) به اين دليل ممنوع است كه ممكن است آنها نيز به خدا (و يا مؤمنان) دشنام دهند!؟ اما اگر قرآن ميگفت كه به مشركان و يا هر كس كه با او دشمني داريد، دشنام ندهيد، زيرا اين عمل اولاً با منش انسانهاي خوب و با شخصيت ناسازگار است و ثانياً نوعي ظلم محسوب ميشود، شايد كمي معقولتر مينمود. فلسفهاي كه قرآن براي نهي از دشنام دادن به ديگران مطرح كرده، مانند اين است كه بگوييم: به ناموس ديگران تجاوز نكنيد، چون ممكن است آنها نيز به ناموس شما تجاوز كنند! حقوق ديگران را پايمال نكنيد چون ممكن است ديگران نيز حقوق شما را پايمال كنند! اشتباه نشود، آيه مورد بحث به هيچ وجه مصداق قاعده طلایی اخلاق که ميگويد: هرچه را بر خود ميپسندي، بر ديگران نيز بپسند، و هرچه را بر خود نميپسندي، بر ديگران نيز مپسند، نيست. مطابق اين اصل، ما بايد ديگران را مانند خود دوست بداريم و با آنها بگونهاي رفتار کنيم که دوست داريم ديگران نيز با ما همانگونه رفتار کنند. به عبارت ديگر، مبناي اين قاعده طلايي اخلاق اين است که ما بايد تکبر و خودخواهي و خودپرستي را کنار بگذاريم و خود را تافته جدابافتهاي از ديگران ندانيم. در چنين حالتي، ما هرگز به کسي توهين نميکنيم حتي اگر بدانيم که او در عمل نميتواند (ويا نميخواهد) پاسخ توهين ما را بدهد. اما آيه قرآن ميگويد: به آنها ناسزا نگوييد تا مبادا آنها نيز به شما يا خدايتان ناسزا گويند، و فرق بين اين دو آشکار است.
3-4. آية 37 سورة اسراء از راه رفتن بر روي زمين با نخوت (و تكبر و خودپسندي) نهي ميكند:
و در ]روي[ زمين به نخوت گام برمدار، چرا كه هرگز نميتواني زمين را بشكافي و در بلندي نميتواني به كوهها برسي.
از نظر قرآن، من نبايد با غرور و خودخواهي و خودپسندي بر روي زمين گام بردارم، چون نميتوانم زمين را بشكافم و قدّم به بلندي كوه نيست! يعني من در برابر طبيعت ضعيفم، پس نبايد به خود مغرور شوم! سستي چنين پشتوانهاي (براي نهي از تكبر) آشكار است. اولاً «بايد» از «هست» برنميخيزد، ثانياً من شايد نتوانم با دستانم زمين را بشكافم، اما با اتكا به نيروي عقل و علم و دانش خود ميتوانم بمبي بسازم كه نه تنها زمين را ميشكافد، بلكه آن را دود ميكند. ميتوانم بر بسياري از مشكلاتي كه طبيعت براي من ميسازد، غلبه كنم. ميتوانم هزاران كار انجام دهم كه شكافتن زمين در برابر آنها هيچ است. بلندي قدّ من به كوه نميرسد، اما بلندي انديشهام آسمانها را به تسخيرم درآورده است و… حال آيا با اين اوصاف باز هم ميتوان گفت كه ضعف جسماني و كوتاهي قدّ من ميتواند انگيزهاي محكم و منطقي براي تواضع و فروتني و دوري از تكبر و خودخواهي شود؟ چرا به جاي اين توجيهات ضعيف، از قبح ذاتي تكبر و حسن ذاتي تواضع سخن نگوييم؟ چرا نگوييم كه تكبر و خودخواهي منشأ كينهها و دشمنيها، و تواضع موجب گسترش صلح و صفا و ايجاد محيطي شاد و صميمي براي زندگي آدميان ميشود؟
5 .آيه 258 سوره بقره، مناظره بين ابراهيم و پادشاه وقت را ميآورد. پادشاه، خود را خدا ميدانست و ابراهيم ميخواست به او ثابت كند كه خداي حقيقي كسي ديگر است نه او:
آيا آن كس را كه خدا به او پادشاهي داده بود نديدي كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه ميكرد؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من زنده ميكند و ميميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده ميكنم و ميميرانم. ابراهيم گفت: خدا [ي من] خورشيد را از مشرق برميآورد، تو [اگر راست ميگويي] آن را از مغرب برآور. آن كافر حيران شد…
در اين مناظره هر دو طرف (ابراهيم و پادشاه) ضعيف عمل ميكنند. وقتي پادشاه در پاسخ به اين سخن ابراهيم كه: «خداي من زنده ميكند و ميميراند» مدعي ميشود كه: «من هم زنده ميكنم و ميميرانم»، ابراهيم ميتواند به او بگويد: اگر راست ميگويي فلان مرده را زنده كن! در اين صورت پادشاه زودتر مبهوت؟! ميشود. ولي گويي ابراهيم واقعاً باورش ميشود كه پادشاه هم ميتواند مردهها را زنده كند و براي همين به مرحله بعد ميرود و ميگويد: خداي من خورشيد را از مشرق برميآورد، تو اگر راست ميگويي آن را از مغرب برآور. فرض كنيم پادشاه در پاسخ به ابراهيم مدعي ميشد كه: اين من هستم كه خورشيد را از مشرق برميآورم، و بعد به ابراهيم ميگفت: تو اگر راست ميگويي به خدايت بگو كه آن را از مغرب برآورد. در اين صورت ابراهيم چه ميتوانست بگويد؟ در همان ابتدا وقتي ابراهيم ميگويد: خداي من زنده ميكند و ميميراند، پادشاه ميتواند بگويد: تو از كدام خدا سخن ميگويي و چگونه ثابت ميكني كه مرگ آدميان به دست خداي توست و چگونه ثابت ميكني كه خداي تو ميتواند مرده را زنده كند؟ آنچه ما ميبينيم، مردن آدميان ـ آن هم در اثر عوامل طبيعي و حوادث ـ است. اما زنده شدن مرده را نديدهايم و اگر هم ببينيم معلوم نميشود كه آيا اراده خداي تو موجب زنده شدن او گرديده است يا عوامل طبيعي ناشناخته. همينطور وقتي ابراهيم ميگويد: خداي من خورشيد را از مشرق برميآورد، پادشاه ميتواند بگويد: اولاً خورشيد ثابت است و حركت زمين به دور خورشيد باعث ميشود كه ما گمان كنيم خورشيد هر روز صبح از مشرق بالا ميآيد. ثانياً از كجا معلوم اراده خداي تو ـ كه اصلاً وجود و عدمش براي ما مسلم نيست ـ عامل اين پديده است؟ ثالثاً اگر ما براي كسب اطمينان و يقين قلبي از خداي تو بخواهيم كه براي يكبار و به انگيزه اثبات خدايي خودش، خورشيد را از مغرب برآورد، آيا به اين درخواست ما پاسخ مثبت ميدهد؟ چرا من براي اثبات خدايي خودم بايد چنين کاري بکنم، ولي حق نداشته باشم که از خداي تو چنين در خواستي کنم تا خدايياش برايم ثابت شود؟ به هر حال اين مناظره با معيارهاي منطقي و فلسفي عصر حاضر و در نظر كسي كه با انديشههاي هيوم، كانت، راسل، ويتگنشتاين و… آشناست، ارزش علمي چنداني ندارد.
6. آيه 282 سوره بقره ابتدا توصيه ميكند كه وقتي معامله به قرض و نسيه ميكنيد، موضوع را مكتوب كنيد تا به عنوان سندي معتبر درنزد دو طرف بماند، سپس ميافزايد:
و دو مرد را به عنوان شاهد بگيرد، و اگر دو مرد نبود، يك مرد و دو زن را به گواه گيريد تا اگر يكي از آن دو زن فراموش كرد (يا به اشتباه افتاد) ديگري به او يادآوري كند…
در اين آيه شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد قلمداد شده است و اين حكم مسلماً تبعيضآميز و بلكه تحقيرآميز است. اما آنچه به بحث ما ربط پيدا ميكند، استدلال آيه در توجيه اين حكم است. آن استدلال، مطابق نص صريح آيه چنين است:
از آنجا که ممكن است زن موضوع را فراموش كند و يا به هر دليل و علتي دچار اشتباه شود، پس در صورتي که فقط يک مرد براي شهادت وجود داشت، براي جبران اين کمبود، دو زن را به شهادت بگيريد تا اگر يکي از آن دو زن دچار فراموشي يا اشتباه شد، ديگري او را از فراموشي و اشتباه درآورد.
استدلال آيه آشكارا غيرقابل دفاع است. مگر فراموشي و اشتباه فقط مخصوص زنان است و مردها از آن مصوناند؟ آقاي سيد محمد علي ايازي در دفاع از حكم مذكور در
آيه و توجيه آن سه نكته را متذكر ميشوند:
1- چون زنان در جريان معاملات نبوده و نيستند و از مسائل اقتصادي و تجارت كمتر اطلاع دارند، زمينه فراموشي و سوء استفاده از آنان بيشتر است.
2- اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان چه بسا موجب فراموشي ميگردد.
3- چون جنبه عاطفي زن قوي است، چه بسا ممكن است در شهادت به سوي كسي تمايل پيدا كند كه با او مربوط است، مانند پدر، برادر، همسر و فرزند[3]
اما اين توجيهات نيز نميتوانند سرپوشي بر ضعف منطقي استدلال آيه بگذارند. چرا كه:
1. معاملات (به معناي عام) را از يك لحاظ ميتوان به دو دسته تقسيم كرد:
الف) معاملات ساده (كه به طور معمول و متعارف بين مردم كوچه و بازار انجام ميگيرد)
ب) معاملات پيچيده (كه جنبههاي فني و تخصصي دارند)
اگر آنچه مورد نظر آيه است، نوع اول (الف) باشد، بايد گفت شهادت در چنين معاملاتي نياز به اطلاعات و تخصص در امور اقتصادي و تجاري ندارد و بنابراين حتي اگر فرض کنيم که زنان به طور کلي در امور مربوط به معاملات و مسائل اقتصادي و تجاري وارد نيستند، اين واقعيت هيچ لطمهاي به ارزش و اعتبار شهادت آنها در معاملات ساده و ابتدايي وارد نميكند و نميتوان در اين موارد بين شهادت مرد و زن تفاوت قايل شد.
اما اگر منظور آيه نوع دوم معاملات (ب) باشد، بايد گفت اولاً در يك معامله پيچيده ملاك براي شاهد گرفتن، وارديت و تخصص شاهد در موضوع مورد معامله است نه زن يا مرد بودن او، و كسي هم كه ميخواهد براي چنين معاملهاي شاهدي دست و پا كند، به سراغ افرادي ميرود كه در اين امور آشنايي دارند خواه زن باشند و خواه مرد. نميتوان از پيش گفت كه هيچ زني در هيچ موردي از معاملات و مسائل اقتصادي وتجاري وارد نيست و هر مردي در هر معامله و تجارتي وارديت دارد و هر دو نفر مرد و زني را كه با هم مقايسه كنيم، بدون استنثناء معلوم ميشود كه دانش و تخصص و تجربه مرد در اين امور از زن بيشتر است، ثانياً اگر اين توجيه درست باشد، بايد گفت در مسائلي هم كه مردان آگاهي و تخصص كمتري از زنان دارند، شهادت دو مرد بايد معادل يك زن باشد. آيا آقاي ايازي اين را ميپذيرند؟ ثالثاً وقتي بحث از تخصص و آشنايي در امور تجاري و اقتصادي مطرح باشد، دو نفر بودن زنان _ كه بنا به فرض در اين امور وارد نيستند _ چه مشكلي را حل ميكند؟ آيا مطابق تحقيقات و اندازهگيريها و محاسبات علمي، تخصص و آشنايي زنان در اين امور نصف مردان است؟
2. اگر اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان ممكن است موجب فراموشي آنها شود، اشتغال مردان در بيرون از خانه و درگيري آنها با مشكلات فراوان و متنوع (ناشي از مسئوليت اداره زندگي) نيز ميتواند باعث فراموشي آنها در موضوع مورد شهادت شود. در اين مورد چه فرقي بين زن و مرد وجود دارد؟ اتفاقا در اينجا زمينه فراموشي در مردان بيشتر از زنان است!
3. فرض كنيم عاطفه زن قويتر از مرد است (فرضي كه البته به هيچوجه كليت ندارد). ولي مگر فقط احساس و عاطفه است كه بر روي قضاوت يا شهادت انسان تاثير ميگذارد؟
اعمال و رفتار انسان (و از جمله شهادت دادن او) معلول و برآيند تاثير عوامل بيشماري است كه احساس و عاطفه فقط يكي از آنهاست. آيا در همه آن موارد (عوامل) زنان بيشتر از مردان تحت تاثير قرار ميگيرند؟ به عنوان مثال آيا ايمان و تقوا و عدالت و وجدان زنان هم كمتر از مردان است؟ ممكن است احساس و عاطفه زني هنگام شهادت دادن تحريك شود، اما ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او مانع از آن شود كه تحت تاثير عاطفه قرار گرفته و شهادت دروغ دهد. همينطور ممكن است مرد هنگام شهادت دادن تحت تاثير احساس و عاطفه نباشد، ولي ضعف ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او موجب تطميع شدن و وسوسه شدن و يا ترس و مصلحت سنجيهاي دنيايي و نفساني شود و شهادت دروغ دهد. فراموش نکنيد كه عادل بودن مرد يا زن در زمان انجام معامله، تضمين نميكند كه ماهها بعد (هنگام اداي شهادت) هم عادل باشند.
اصولاً مشكل آيه اين است كه از همان ابتدا ميگويد: دو «مرد» را به شهادت بگيريد؛ در حالي كه عادلانهتر و حکيمانه تراين است که جنسيت شاهد را تعيين نکند و به جاي آن بگويد: دو «انسان» عادل و مطمئن و آشنا به موضوع مورد معامله را به عنوان شاهد بگيريد. در اين صورت هيچكدام از مشكلاتي كه در بالا مطرح شد بوجود نميآمد و آقاي ايازي نيز مجبور نميشدند به چنين توجيهات ضعيفي متوسل شودند!
7 .آيه 42 سوره اسري براي نفي وجود خدايان ديگر غير از الله ميگويد:
بگو: اگر چنانكه ميگويند، با او خداياني [ديگر] بود، در آن صورت حتماً در صدد جستن راهي به سوي [خداوند] صاحب عرش برميآمدند
از نقد اين دليل صرفنظر ميكنم، چون معناي آن را اصلاً نميفهمم!
[1]. فقیهی، سید احمد: خدا شناسی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 58.
[3]. فقه پژوهي قرآن، انتشارات بوستان كتاب، چاپ اول، ص ؛ همچنين ميتوانيد به مقاله «روش قرآن در بيان ملاکات و علل احكام» درسايت شخصي ايشان به آدرسhttp://www.ayazi.net مراجعه كنيد.
تنظیم مازیار